خاطرات و مخاطرات یک معلم

متن مرتبط با «حکایات خنده دار» در سایت خاطرات و مخاطرات یک معلم نوشته شده است

حکایات

  • نیلوبلاگ

    xa0×××شیخ رجبعلی خیاط ×××فرمودند : xa0 اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت. بلافاصله استغفار کردم و به راهم ادامه دادم . xa0 قدری جلوتر شترهایی قطار وار از کنارم می گذشتند . xa0 ناگاه یکی از شترها لگدی انداخت که خود را کنار نمی کشیدم ، خطرناک بود. xa0 به مسجد رفتم و فکر می کردم همه چیز حساب دارد . این لگد شتر چه بود ....؟ xa0 در عالم معنا کفتند : xa0 شیخ رجبعلی : آن لگد نتیجه آن فکری بود که کردی . xa0 گفتم : اما من خطایی انجام ندادم... xa0 گفتند : لگد شتر هم که به تو نخورد ... xa0 قانون کار ما در کائنات...

    ادامه مطلب