اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت. بلافاصله استغفار کردم و به راهم ادامه دادم .
قدری جلوتر شترهایی قطار وار از کنارم می گذشتند .
ناگاه یکی از شترها لگدی انداخت که خود را کنار نمی کشیدم ، خطرناک بود.
به مسجد رفتم و فکر می کردم همه چیز حساب دارد . این لگد شتر چه بود ....؟
در عالم معنا کفتند :
شیخ رجبعلی : آن لگد نتیجه آن فکری بود که کردی .
گفتم : اما من خطایی انجام ندادم...
گفتند : لگد شتر هم که به تو نخورد ...
قانون کار ما در کائنات جریان دارد ...حتی یک تفکر منفی میتوتند تاثیری منفی ایجاد کند.
خاطرات و مخاطرات یک معلم...
ما را در سایت خاطرات و مخاطرات یک معلم دنبال میکنید
برچسب: حکایات عرفانی,حکایات پند آموز,حکایات,حکایات اردو,حکایات تاریخی,حکایات خنده دار,حکایات رومی,حکایات پند آموز کوتاه,حکایات کوتاه,حکایات مثنوی, نویسنده: بازدید: 179