خاطرات اسارت

خرید بک لینک
++++ آزاده ای سرافراز گفت ،

از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند،

در اردوگاه شما را شکنجه تان می کنند .یا نه ؟

همه به آقا سید نگاه کردند . ولی آقا سید چیزی نگفت .

مامور صلیب سرخ گفت :

آقا شما را شکنجه میکنند یا نه ؟ ظاهرا شما ارشد اردوگاه هستید.

آقا سید بازهم حرفی نزد. پس شما را شکنجه نمی کنند ؟

آقا سید با اون محاسن بلند و ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت .

نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست .

افسر عراقی که فرمانده اردوگاه بود ، آقا ابو ترابی را برد اتاق خودش گفت .

تو بیشتر از همه کتک خوردی ، چرا به اینها چیزی نگفتی ؟

آقا ابو ترابی برگشت فرمود :

ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم ، آنها کافر هستند ، دو تا مسلمان هیچ وقت شکایات پیش

کفار نمی برند.

فرمانده اردوگاه کلاه نظامی که سرش بود را محکم زمین کوبید و صورت آقا سید را بوسید . بعدش هم نشست روی زانو جلو آقاسید و تو سر خودش می زد .

می گفت : شما الحق سربازان خمینی هستید .

روایت سید آزادگان " شهید ابو ترابی "

خاطرات و مخاطرات یک معلم...

ما را در سایت خاطرات و مخاطرات یک معلم دنبال می‌کنید

برچسب: خاطرات اسارت,خاطرات اسارت در عراق,خاطرات اسارت آزادگان,خاطرات اسارت در قندیل,خاطرات اسارت زنان,خاطرات اسارت ابوترابی,خاطرات اسارت خلبان,خاطرات اسارت معصومه آباد,خاطرات اسارت,محمد صابری,خاطرات اسارت رزمندگان, نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 4:55

صفحه بندی